°•○●כارڪ پارادایس●○•°

آسمون من نہ آبیہ نہ ہواش بارونیہ آسمون من خاڪستریہ با چندتا پرنـכه ڪوچیڪ سیاه ڪہ گوشہ ابرا نقاشے شـכن

°•○●כارڪ پارادایس●○•°

آسمون من نہ آبیہ نہ ہواش بارونیہ آسمون من خاڪستریہ با چندتا پرنـכه ڪوچیڪ سیاه ڪہ گوشہ ابرا نقاشے شـכن

°•○●כارڪ پارادایس●○•°

یک احساساتی هست
که نمیشود به دیگری فهماند
نمیشود گفت
آدم را مسخره میکنند
هرکسی مطابق
افکار خودش دیگری را قضاوت میکند
زبان آدمیزاد مثل خود او
ناقص و ناتوان است...

#صادق_هدایت

دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
منوی بلاگ
بایگانی
آخرین نظرات
  • ۱۳ آذر ۹۵، ۱۳:۵۰ - مهسا ر ب
    همدان

ســـــلام

من باران هستم

15 سالمہ

اینجا دلنوشته ها؛متن های ادبی و اثر های هنری خودم رو آپ میکنم

اووووممم دیگ چی بگم؟

همینا دیگ...cm فورگت نشع پلیز


+

شکستن دل

به شکستن استخوان دنده می ماند

از بیرون همه چیز

رو به راه است

اما 

هر نفسی که میکشی

دردی ست که میکشی...


#گرک_برنت

#بوسه_دوربین

۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۱ ۰۳ آذر ۹۵ ، ۲۳:۳۳
ღღƅʌɾʌɲ ღღ

+یه وقتایی دلت اینقدر میگیره که اضافش از چشات میزنه بیرون

+وقتی پر دردم بیشتر میخندم

+دل..یه دو حرفی پر حرف

+تعریفاشون از صدتا فحش بدترن...خودیا از همه دشمن ترن

+شاید روز بعد نباشیم...پس نامرد نباشیم

+سرطان بهونس قاتل اصلی خاطره‌س

+تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم

+از کوزه همان برون تراود که در اوست...

+ببخشید اگ اضافیم

+هیچوقت هیچکس نفهمید حرفامو

+شاید منم اگه بمیرم بشم عزیز دل همه؟...

+من اونیم که بلد نیس موقع ناراحتی شیشه بشکنه آینه بشکنه ظرف بشکنه...من فقط زورم به این بغض لعنتی میرسه

+شاید بالاخره یه روز تونستم مث دختره توی فیلم(لاک قرمز)سرش داد بزنم :چرا اذیتم میکنییییی

+:)

موافقین ۴ مخالفین ۱ ۱۶ آذر ۹۵ ، ۲۳:۴۱
ღღƅʌɾʌɲ ღღ
هلو بروبچهای بیان
بالاخره در آخرین لحظه خودم رو به فان کشون رسوندم
کسایی که کشیدم:
1:میسی ریکا(یه خورده من)
2:نسیم(دختری از نسل حوا)
3:آراگل(چرک نویس کمی احساسات و خزعبلات)


خب بریم سراغ نقاشیا
1:آراگل
.
.
2:میسی ریکا
.
.
3:نسیم
.
.
.

اینم عکسی که قراره باهاش تو مسابقه شرکت کنم(کلاژ سه تا نقاشی)

+لططططفا رای بدین بهم کلی زحمت کشیدم....خاعش میکنم:( 



۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۱۲ آذر ۹۵ ، ۲۱:۵۱
ღღƅʌɾʌɲ ღღ
روی پله های حیاط نشسته بود و نگاهش را به انار های سرخ ترک خورده دوخته بود
باد تقریبا سرد آذر موهای مجعدش را که دورش رها کرده بود نوازش میکرد
برگ های پاییزی اطرافش را احاطه کرده بودند...زرد،نارنجی،قرمز،قهوه ای و...
فقط همان درخت انار بود که زمرد برگهایش و انار های یاقوتی اش در میان درخت های مرده خودنمایی میکرد
انگار انار ها رسم عشق را بهتر از او آموخته بودند
بالاخره قلم را روی کاغذ حرکت داد:
(لیلی از کوچه عبور میکرد
موهای جعد دارش از زیر روسری بلند آبیش بیرون زده بودند...
چشم های به رنگ شبش بر پوست مهتابیش جلوه نمایی میکردند
قدم های پرنازش بر زمین فخر می فروختند    
انار از پشت دیوار خشتی سرک کشید
چشمش که به لیلی افتاد
دانه هایش در سینه تکانی خوردند
انار عاشق لیلی شد...
لیلی بی توجه به انار از کنارش گذشت
در درون انار چیزی فرو ریخت...
دلش شکست...ترک خورد
روز بعد لیلی باز از کوچه عبور میکرد
انار ترک خورده باز خود را از پشت دیوار بالا کشید...
لیلی انار را دید...
چید...
خورد...
انار به عشقش رسید...)
زهرخندی روی لبهایش نقش بست...
انگار چیزی در ذهنش تداعی می شد...
به طرف درخت رفت...انار را چید و دانه ای را در دهانش گذاشت...
انار بعدی هم...
.
.
.
.
به قلم باران :)



+ب منم کامنت بدید ،دنبالم کنید خو...گوناه دارم :)
۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۹۵ ، ۲۲:۲۲
ღღƅʌɾʌɲ ღღ

سلام

امروز صبح با صدای خواهر زاده جان از خواب بیدار شدم

از پنجره که بیرونو نگاه کردم دیدم داره بـــــرف میاد

و با انرژی مضاعفی رفتم توی حیاط و کلی عکس گرفتم

چنتاشو میذارم اینجا شماهم ببینید:)

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

:) امیدوارم خوشتون اومده باشع


+بازهم جمعه شد

و بازهم دلم تا مژه هایم گرفته است

دلم یک تب شدید میخواهد

یک هوای بارانی-برفی

یک اتاق تاریک

یک فنجان قهوه تلخ

یک گریه طولانی

دلم...

تورا میخواهد....

#علی_سلطانی



۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۵ ، ۲۲:۲۴
ღღƅʌɾʌɲ ღღ